موز - تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:05
xa0همش یارونه. م دل موز بکد.xa0 خداروشکر در هر حال.
شکار - تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:05
دیروز تو هوای نیمه برفی با شهرام رفتیم شکار. با این که تفنگ رو اصلا به من نداد اما خوب بود. شبش هم خونه دایی محمود، یه سوپ باهاش درست کردن. امروز با سینا رفتیم. با اون تفنگ داغونش. پرنده ها حتی فرار هم نمیکردن. حالا انشالله عکساش رو میزارم.
خونه - تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:05
هنوز خونه مامان اینا واسم پر از احساس امنیت و آرامشه. مثل قدیما. دیروز فرشته اینا رفتن خونه خالش اینا. منم به بهونه اینکه مرداک ندارین نرفتم، خونه موندم تا سه صبح اسکوپیلد دیدم. به یاد دوران مجردی. واقعا حال داد. اینجا هنوز خونه خودمه.
شومینه - تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:05
خوب فک کنم دیگه از این سفر چیزی نخوام، خونه زیگول رفتیم کباب درست کردیم. اگرچه همراه با مهدی اینا و نسرین اینا. کباب درست کردنم به من و سینا سپردن. تو اون سرما. ما هم تلافیشو سر کبابای روی منقل در آوردیم. بدون عذاب وجدان. لب دریا هم بالاخره موفق شدم آتیش درست کنم. دیشب هم تنها خونه مامان اینا بودم، ...
بازگشت - تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:05
تو راه برگشت. بازم یه صبح یخ زده. تو ماشین نسرین اینا. انشالله قرار شد فرشته و گندم با مهدی و بابا بیان. خدایا کمک کن دیگه بتونیم با ماشین خودمون بیایم. مامان بیچاره صبح پاشد کتلت درست کرد که نهار داشته باشم.xa0 هفده روز مثل چی گذشت. خداروشکر به فرشته خوش گذشت. انشالله تا آخرش همه چی خوب باشه.xa0
پرهیز از غیبت - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 21:59
روزا سریع گذشتن. انگار همین دیروز گندم اومده بود. خداروشکر. هزار بار شکر. خیلی خوب بود. انشالله بهتر از این هم بشه. میام خونه راش می برم و واسش قرآن می خونم، صلوات می فرستم و چنتا شعرم حفظ کردم که می خونم. بوی شیر می ده.xa0 حامد اینا اومده بودن، اصلا جنبه باخت نداره دیگه. شش دست بازی کردیم بالای بیس...
فرار از زندان - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 21:59
ساعت هشت که فیلم آشغال فریبا شروع میشه، میرم اتاق گندم فرار از زندان میبینم. خیلی حال میده. اونم به روسی.
دلگیرم - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 21:58
سوار ماشین نسرین داریم از خونه خاله نصیب برمیگردیم. اصلا حوصله اینجور مهمونیارو ندارم (پر از بچه) مخصوصا روز جمعه. به خاطر خدا رفتم. صله رحم. غروبم شده. دلگیر. اصلا دیروزم حالم خوب نبود. همش تو خیالاتم غرق میشم. این حالمو بدتر میکنه. سر کارم دوباره بحث این ماموریت پیش اومده. رییس گفته مخالفت میکنه. ...
واکسن - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 21:58
خداروشکر روزای خوبیه. با این که هفته شلوغی سر کار داشتیم. خداروشکر گندم شبا خوبه. دیروز هم با فریبا و مامانش رفته واکسن. شب رو فرشته کامل بیدار موند. من اما انقد خسته بودم، شب ساعت ده بیهوش شدم. احساس می کنم سر کار روزام رو دارم به فنا می دم. اصلا واسه دکتری نمی خونم. هیچ کار مثبتی نمی کنم. باید یه ...
مهمونی چهل روزگی - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 20:40
خداروشکر مهمونی چهل روزگی گندم رو برگزار کردیم. خوب بود. من عمیقا معتقدم که روزی مهمون رو خدا می رسونه. اما اون بخش اسرافش رو فک نمی کنم.xa0 فرشته چهار نوع غذا درست کرده بود. هرچی گفتم بابا اسراف نکنید، تو خرجش نرفت.
هاگوارتز - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 11:02
خداروشکر تو گوشیم هری پاتر صوتی به زبان روسی ریختم. وایییی چه حالی دارم می کنم. تو اون تاریک روشن هوا، می رم تو دنیای رنگارنگ هاگوارتز. فوق العاده است. انشالله زبانم رو هم تقویت می کنه.
نذر - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 11:02
نذر کردم که خداوند مهربون گندم رو سالم نگه داره و عمری طولانی تر از من و مادرش بهش بده تا بتونم، با خودش یعنی خدا آشناش کنم. واقعا چنین برنامه ای دارم. از الان بعضی مطالب رو توی وبلاگش توضیح می دم. چیزایی که خودم بهش رسیدم. یه دعای دیگه هم کردم. این که انشالله تمام اعضای خانواده سالم باشن و فرشته هم...
رساله - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 11:02
مجید کار رسالش رو انداخته رو دوش من. اصرار کرد پول بدم. قبول نکردم. خیلی کار واسم جور کرده بود. به راحتی نمی شد بگم. حالا دارم یه تلاش هایی می کنم. اما واقعا حوصله ندارم.
دلپیچه - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 14:17
تو این چهار روز تعطیلی خداروشکر یه کار مفید کردم. عکسای چند ساله رو همه رو مرتب کردم. ده ها هزار عکس. یه پوشه جدید به نام گندم هم اضافه کردم. از عزاداری ها هم بهره چندانی نداشتم، جز یک زیارت عاشورا خوندن. امیدوارم قبول باشه. گندم هم دلپیچه شدید داشت به همراه مشکلات جانبی. دو روز. دیگه دعا کردیم و پو...
نشاط - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 4:21
این روزا سر کار بیشتر می شه استراحت کرد تا تو خونه. گندم عزیزم مراقبت همیشگی می خواد. دوست دارم کمک کنم اما هنوز خوب سفت نشده، یکم می ترسم. بهترین قسمتش وقتیه که بعد از شیر خوردن باید بزنی پشتش. خیلی باحاله. حموم کردنشم باحاله. آب می ریزم رو سرش، همینجوری از اون زیر وایمیسه نگاه می کنه. آب گرم دوست ...
فیلمای آشغالی - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 4:21
همه رفتن شمال. اولین محرمیه که بعد از ازدواج نرفتیم کپورچال. گفتیم گندم کوچولویه. چون پای بچم در میونه، زیادم سخت نیست. دوباره مریض شدم. دیشب تب داشتم. مردم تا خوابیدم. دیگه چون احساس مریضی داشتم با گندم بازی نکردم. دماغشو با لبام گاز می گیرم. چشاش درشت می شه. فریبا فیلمای آشغالی می بینه. واقعا حالم...
زیگول سانان - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 18:11
چهارشنبه و پنجشنبه شب مهمونی بودیم. خونه داداش و آبجی خانوم. خوب بود. خداروشکر رفتیم واسه گندم تخت هم خریدیم. هنوز نیاوردن. لالایی حفظ کردم واسه گندم. هرموقع می خونم واسش. خاله زیبا مریض شده بدجور. خیلی ناراحتم. ایکاش پول دار بودم حسابی کمکش می کردم. اخلاق های خاص هم داره. تو گرفتاری هم کمکشون بوده،...
اولین هفته کاری - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:59
اولین هفته کاری بعد از مرخصی تولد گندم، خوب بود. کلاسا شروع شده. سعی می کنم از فرصت های پیش آمده، هرچند کوتاه برای خواب استفاده کنم. البته شبا می رم اتاق گندم تخت می گیرم می خوابم. بیچاره فرشته. تا صبح بیدار می مونه، ساعت هشت هم بچه رو تحویل می ده به فریبا. انصافا هم من بخوام کمک کنم داغون می شم. با...
شناسنامه - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 5:53
شناسنامه گندم خانوم رو گرفتم. دخترم شب بیداری داره. بعد روزا همش میخوابه. فرشته بیچاره مرد. زاک هانو دد. خداروشکر فریبا هست. کمک خوبیه. یه حدیث از پیامبر دیدم "بهترین فرزندان شما دخترانتان هستند". واقعا دلگرم کننده است. xa0
لاکپشت ملول - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 5:53
لاکپشت به خواب عمیقی رفته انقد که نگرانم دار فانی رو وداع گفته باشه. به خاطر تغییر کاربری های اخیره. شیر و ... بدم نیست. البته انشالله بعدا درست شه. فعلا بخواب بابا جون. پیش پیش پیش پیش ...

برچسب‌های مرتبط

سفر به شمال | سفر به شمال با موتورسیکلت | سفر به شمال ایران | خونه در تهران | خونه کدوم وره | موزیک باران | موزیک ویدیو خارجی | شکار کبک | شکار حیوانات | خونه به خونه