همه رفتن شمال. اولین محرمیه که بعد از ازدواج نرفتیم کپورچال. گفتیم گندم کوچولویه. چون پای بچم در میونه، زیادم سخت نیست.
دوباره مریض شدم. دیشب تب داشتم. مردم تا خوابیدم. دیگه چون احساس مریضی داشتم با گندم بازی نکردم. دماغشو با لبام گاز می گیرم. چشاش درشت می شه.
فریبا فیلمای آشغالی می بینه. واقعا حالم بد میشه. خیلی آشغالی از تصور دوره. میام تو اتاق تا فیلم تموم شه. آشپزیشم که نابوده. نمی دونم اینهمه سال آشپزی کرده چه تجربه ای اندوخته. اما خداروشکر کمک خیلی خوبیه. امیدوارم حالاحالا ها بمونه. واسه همینه میزارم فیلماشو ببینه. صبحا گندم رو می گیره، فرشته بتونه بخوابه.
سر کارم همه چی خوبه. این هفته که همش خوابم میومد، صبحا یکم می خوابیدم.
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی