خرید بک لینک

درباره سایت

من

امکانات وب

تصمیممون این بود که از این تابستون دراز و گرم انتقام بگیریم. فریزر همیشه پر از بستنی باشه. فیلم های خوب ببینیم. شب ها هم بریم پارک. تا این جا که موفق شدیم. خداروشکر.

تو تابستون روی مقاله ام هم کار کردم. دکتر خیلی گیر داد. فعلا ولش کردم. حوصله ندارم.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 11:55

خیلی زیاد میخوابیدم مجبوریم به خاطر کمبود برق یه وبلاگ ساعت کلمه زودتر بریم. وبلاگ ساعت کلمه چهار و ده دقیقه بیدار میشم. با شوشو صحبت کردیم قبل صبحانه نیم وبلاگ ساعت کلمه ی چرت بزنیم. نمرات این ترم هم اومد. به لطف خدا معدلم شد نوزده.

هوا بدجور گرم. میگن بی سابقه است. فک کنم این کلمه بی سابقه حالا حالا ها تکرار شه.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:45

خدای مهربانم دعام رو مستجاب کرد و پول وبلاگ دکتری کلمه رو پیشاپیش رسوند. 38 تومن. پیامکش اومد، عجب پیامک شیرینی بود. به به. توکل به خدا انشالله برکت بده.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:45

ترم جدید کلاسهام خیلی خیلی زیاده. خداروشکر کلاس های دانشگاه تهران فقط یه روزه. دوشنبه. با همه این اوصاف خیلی تو طول هفته خسته می شم. باید برای آزمون زبان عمومی هم آماده شم.

یه پولی دستم رسید یه جا سرمایه گذاری کردم. انشالله خدا جان و مال و آبرومون رو حفظ کنه. انشالله دیگه واسه پول دکتری مشکلی نخواهد بود. خدایا ممنونم.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:45

عید با ت دی رفتیم شمال. خداوشکر مشکلی پیش میومد. البته تو تعطیلات بغل ماشین رو زدم به دیوار. بعد تعطیلات بردم نمایندگی مث روز اول شد.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 26 تير 1397 ساعت: 19:37

در مسیر برگشت از دانشگاه. به شکوه گفتم امروز نمیام، رفتم کلاس الانم دارم برمیگردم خونه. این ترم واقعا خسته شدم. زمان کلاسا بد بود. همش  تحقیق. خدا به خیر کنه. کمبود خوابم خیلی زیاده. بیچاره گندم دوست داره بازی کنه اما باباش حال نداره. البته چهارشنبه تا جمعه یه کم میگردیم. حداقل با کالسکه بیرون میریم یه دوری میزنیم.

خداروشکر

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 26 تير 1397 ساعت: 19:37

سر آخرین جلسه ترم دوم. کلاس دکتر حسینی. بعد از برد دیشب ریال و سومین قهرمانی پیاپی در لیگ قهرمانان.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 26 تير 1397 ساعت: 19:37

واقعا ممنونم از مهدی دوبار اومد و یه چیزایی یادم داد. استرس دارم. ابعاد ماشین اصلا دستم نیست. یه بار رفتیم خونه نسرین اینا. و یه بارهم هایپر استار. البته با مهدی اینا. انشالله بتونم بریم باهاش شمال.دانشگاه تعطیل بود یه نفسی ک&ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:14

بچه ها با شهرام اینا رفتن شمال. باید درس بخونم. خیلی زیاده. خدا بهم رحم کنه. یه عالمه ارایه داشتیم، پیچوندم. مثل همیشه بدم میاد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعت 14:55  توسط ام جی.  | 

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:32

در حال رفتن به مراسم ختم پدر دکتر حسینی ام. تا الان دوتا امتحان رو دادیم. انقد سخت گرفتن. توکل به خدا. اصلا ذهنم پیرتر شده. نمیتونم چیزی رو مث قدیما حفظ کنم. الان فقط امتحان دکتر غلامی مونده. توکل بر خدا.وامم هی میفته عقب. اما خیالی نیست. چون سپردمش دست خدا، هرموقع خوب باشه، جور میکنه.خدایا دوست دارم. + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 10:34  توسط ام جی.  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:32

آبجی حانوم مشغول اسباب کشیه. دیروز بابا که واسه آزمایش اومده بود و دوتا ممولا اومدن و شب موندن. خداروشکر من برای کمک فراخوانده نشدم. مهدی رفت. یه کم با ممولا بازی کردم. گندمم که دوسشون داره سرگرم شد.

سر کار همه چیزای افسرده کننده میگن. دوری راه، کمی حقوق، بی عدالتی. ایکاش میزاشتن من تو بهشت خودم تنها بمونم. هر کاری هم کنم موج منفیشون حجاب هارو میاره.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:9 توسط ام جی. |

برچسب: اسباب, نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:08

گرما بیداد میکنه. اوفففف. دیروز و پریروز همش کار بود. یخچالو خاموش کردیمو شستیم. بالکن رو شستم. کولر و پنکه رو هم تمیز کردم. دوبار رفتیم بازار اسلامی، یه شبم که بابا اومد شام با دوتا ممولا. با ممولا بازی کردیم، باختن مجبورشون کردم تانگو برقصن. گندم خیلی اهاشون خوبه. مخصوصا با امین. فرشته گفته بود تولدندمو ساده میگیریم، تا الان فقط 300 بابت لباس دادم. ساده اش اینه. خداروشکر. خدایا بر اینن آرامش بیافزای. + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:40 توسط ام جی. | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:23

ماشین

در راه خونه. انشالله بعدازظهر باید برم ماشینو بگیرم. خدا کمکم کن. فقط تورو دارم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:45 توسط ام جی. |

برچسب: ماشین, نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:45

همون روز تو نمایندگی ماشینو گذاشتم واسه فروش. چقد این کارا واسم سخته. از خدا خواستم خودش همه چیو به دست بگیره.

میرسم خونه همش گندم رو میگیرم. بازی میکنیم، غذا بهش میدم. فرشته هم کارهارو انجام میده. خیلی وقت رو تردمیل نرفتم. فکرم نکنم حالا حالا ها برم. یعنی وقت نمیشه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:30 توسط ام جی. |

برچسب: ماچین, نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:45

بالاخره امتحانای مربوط به مصاحبه رو دادم. خیلی بد بود. حتی تو حرف زدن معمولی. کتبی رو که اصلا نگو. مدون گفت شبانه قبول شی میای؟ امیدم به خداست. ایکاش جزوه هایی که بود رو میخوندم. از وجودشونم بی اطلاع بودم.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 17:49 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

صفحه بندی