حال و هوا
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
این روزا حال و هوام یه جوراییه. از یه طرف انشالله در اومدن ماشین و فروختنش. نتیجه دکتری. قطع شدن حقوق و دفترچه بیمه. جو عجیب سر کار و رفتارهای احمقانه سعیدی.xa0 من معتقدم شادی نباید به هیچی جز خدا متصل باشه. وگرنه هی بالا پایین میشیم. اما خدا خیلی سخته. ممنون که همیشه آرامش بهم میدی با اینکه تلاشم ا...
رستوران
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
رستوران چهارشنبه با علی اینا قرار گذاشتیم بریم پارک ساندویچ خونگی بخوریم. وقت رفتن نسرین هم خودش رو رسوند. بد نبود. پنجشنبه برای دومین بار رفتیم رستوران و برای اولین بار رفتیم یه رستوران درست و حسابی. خیلی xa0واسه روحیمون خوب بود. کلی احساس خوب داشتیم. میگو پلو و پاستا. انشالله اگه خدا بخواد، قراره ...
دندونی
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
واسه گندم دندونی گرفتیم. قرار بود مثلا ساده باشه. ساده ساده کشید به چهارتا غذا و یه عالمه ژله. همسری متاسفانه معنای سادگیش کاملا با من متفاوته. اعصابم خورد بود هم از این هم از فریبا. همه چیمون رو مختل کرده. اونطرف گندم نگهبانمونه اینطرف این. تا سه صبحم بیداره. همشم داره با گوشیش ور میره. بدجور تو مخ
صبحا
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
صبحا با این که خیلی سخته بیدار شدن، اما گوش دادن به داستان های صوتی یه صفایی داره.حتی اگر بازنشسته هم بشم دلم براش تنگ میشه. هری پاتر یک و دو رو گوش دادم. الانم دختری در قطار. قبلا ها هم ای اس ال پادکست گوش میدادم. یه مدت رادیو به روسی. قسمت خوبشه. + نوشته شده در xa0یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa01...
شب سینا و محمد
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 13:56
دیشب رفتم پیش سینا. تا پاسی از شب بازی کردیم. حال داد. دهنمو صاف کرد. خودم بهش یاد دادم. شاگردام همه قد کشیدن. شامم خفن غیر سالم درست کردیم. سوسیس و کباب ماهی تابه ای و سیب زمینی، در روغن زیاد. حال داد. البته گندمم مریض بود ذهنم مشغول بود. امروز بردیمش دکتر. خیلی دعا کردم. خداروشکر چیزی نیست. سرماخو...
دیپلم
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 13:56
با این که هفته بعدم مرخصی گرفته بودم، مجبور شدم برگردم. واسه ثبت نام مصاحبه. مسخره بازی. باید برم دنبال مدرک دیپلمم. خنده داره. انشالله که خیره. کلا این سری شمال خیلی خوش گذشت. دشت و دمن و بازی. + نوشته شده در xa0جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa010:59xa0 توسطxa0ام جی.xa0 |xa0
برد
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:36
چه شبی بود. سینا هم شب اومد بازی رو با هم ببینیم. استرس بیچارم کرد. 15 بار رفتم دستشویی. اصلا فک نمیکردم به دفاع یووه چهارتا بزنیم. خداروشکر. + نوشته شده در xa0یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa01:51xa0 توسطxa0ام جی.xa0 |xa0
روزهای تنهایی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:12
روزهای تنهایی بدون گندم و خانمی. انشالله با مرخصیم موافقت شه برم. دیگه طاقت ندارم. از چهارشنبه تا صبح شنبه خونه بودم، حوصله هیچ کاریو نداشتم. حالت های عصبی و اضطراب حس و حال غالبم بود. دو شب مهدی شام اومد، علی هم گفتیم اومد بازی کردیم. قلع و قمعشون کردم. بعد از قبول شدن تو مرحله اول دکتری حسادتها او
گندم
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:12
[unable to retrieve full-text content]تو راه شمال. همه جا بوی گندم میده.xa0
خونه دایی اکبر
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:37
خونه دایی اکبریم. مطمئنم وقتی منم مردم یکی میاد سر خاکم که تنها دغدغش فوتبالی که شب داره. یارو نمیدونم کی هستی اما دهنت صاف. حتما مفت خورم هستی. هرچی بزارن جلوت بخوری. من حداقل اهل خوردن نیستم اوباش. امیدوارم تیمتم شب ببازه. + نوشته شده در xa0چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa017:33xa0 توسطxa0ام جی...
بوی نم
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:37
بوی نم خونه بابا اینام. تنها. چقد خوبه. بوی نم میده. مث قدیما که میرفتیم خونه بابا بزرگ یا وقتی زی زی میومد. چقد باید قدر همه چیو بدونم. مامان برنج گذاشته واسم اشپل پلو بخورم انشالله.xa0 + نوشته شده در xa0چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa020:41xa0 توسطxa0ام جی.xa0 |xa0
کتاب
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:37
کتفم جدا شد. اما چه حالی داد. بن اهل قلم تو جیبم بود. ففط کارت کشیدم. بازم مثل همیشه از کتابای استاد شروع کردم خدا شکرت. انشالله بازم برم. کم بود. انقد واسه خرید کتاب ذوق دارم واسه هیچی ندارم. پ. ن. امروزم اومدم. از کمر افتادم. خدا شکرت. + نوشته شده در xa0شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa012:55xa0 تو...
یا شادی
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:37
روزای بیخود کاریو دوباره ذی حسابی. از طرفی باید واسه آزمون کتبی دکتری آماده شم. ماشینم انشالله تا یه ماه دیگه میدن. فرشته و گندمم نیستن. حالم زیاد خو نیست. یا شادی، شادی رو بر قلب ما بفرست. + نوشته شده در xa0شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa017:51xa0 توسطxa0ام جی.xa0 |xa0
خنده
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:37
خداروشکر که دیشب سر کار موندم. خیلی خوش گذشت. تو عمرم اینجوری نخندیده بودم. عکساش هست. سعیدیم فیلمیه واسه خودش. علیرضا پیچونده بود رفته بود، اما از استرس مرد تو خونه. امروزم نگهش داشت. داوود انقد از روح حسن آبادی حرف زد که شب چراغ روشن خوابیدم. میگفت روحش هنوز تو دانشگاه سرگردانه. کارای ذی حسابیو با...
جزوه
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:37
یه روزی همه این جزوه های روسی رو میندازم تو آتیش. آتیش بزرگی که افروخته از آتش خشمم. جدی میگم. فقط منتظرم زمانش برسه. همینجوری پخشن رو زمین. همین که چشمم بهشون میفت هزارتا رویا و خیال پردازی میاد تو ذهنم که تو هیچکدومشون حتی برگی از این جزوه ها وجود نداره. حتی یه برگ. حقتونو میزارم کف دستتون. قول می...
خدا
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:37
دوری گندم وحشتناکه. خارج از توانمه. عکس ها و فیلما افاقه نمیکنن. فقط میخوام بغلش کنم. هفته ای که گذشت خیلی بیخود بود. حتی پنجشنبه هم مجبور شدیم بریم سر کار. راه هم خیلی طولانیه. xa0خدا کمکمون کنید. فقط شمارو دارم. دیروز رفتم رای بدم دو ساعت تو صف موندم. دلم گرفته بود. پیاده میرفتم و آیه ایها العزیز ...
ماندن
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 16:37
یکشنبه دوباره این رییس خنگمون مارو نگه داشت. ایندفعه علی هم موند. جالب تا 12 شب کار نکردیم، همش مسخره بازی، بعدش یادش افتاده اااا واسه کار موندیما. خلاصه تا دو و نیم شب بیدار بودیم. اعصابم حسابی خورد بود با احمد زاده هم دعوا کردم. البته نه اینکه بد گذشته باشه. غروبش با علی رفتیم الماس یه دوری زدیم.
سفر به شمال
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:06
کلاسا دو هفته تعطیل شد. هیچ کیم نبود آویزون شیم بریم کپورچال. خیلی دوس داشتم برم. دوست داشتم فرشته هم بره سر مزار مامانش. این شد که پولای گندم رو برداشتیم و با آژانس اومدیم. و چه خوب شد که اومدیم.خونه میموندیم احتمال افسردگی فرشته بالا بود. تا اینجای سفر که خوب بوده خداروشکر. مخصوصا از نظر غذا. اردک...
دریا نه، خشکی
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:05
دریا نه، خشکی
خونه خاله
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 11:05
بدترین قسمت شمال. خونه خاله فرشته. احساس میکنم خیار سر دلارم. هیچکی شوهرش رو نمیاره فقط من فلک زده. منم انقد قر میزنم. میدونم کار بدیه اما یه جور انتقامه. الان که سرم از صدای بازی عمو شهرام و بچه ها داره میترکه.