
آبجی حانوم مشغول اسباب کشیه. دیروز بابا که واسه آزمایش اومده بود و دوتا ممولا اومدن و شب موندن. خداروشکر من برای کمک فراخوانده نشدم. مهدی رفت. یه کم با ممولا بازی کردم. گندمم که دوسشون داره سرگرم شد. سر کار همه چیزای افسرده کننده میگن. دوری راه، کمی حقوق، بی عدالتی. ایکاش میزاشتن من تو بهشت خودم تنها بمونم. هر کاری هم کنم موج منفیشون حجاب هارو میاره. + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت18:9 توسطام جی. | ...
ادامه مطلب
کلاسا دو هفته تعطیل شد. هیچ کیم نبود آویزون شیم بریم کپورچال. خیلی دوس داشتم برم. دوست داشتم فرشته هم بره سر مزار مامانش. این شد که پولای گندم رو برداشتیم و با آژانس اومدیم. و چه خوب شد که اومدیم.خونه میموندیم احتمال افسردگی فرشته بالا بود. تا اینجای سفر که خوب بوده خداروشکر. مخصوصا از نظر غذا. اردک ماهی، مرغابی. د بترکسم....
ادامه مطلب
تو راه برگشت. بازم یه صبح یخ زده. تو ماشین نسرین اینا. انشالله قرار شد فرشته و گندم با مهدی و بابا بیان. خدایا کمک کن دیگه بتونیم با ماشین خودمون بیایم. مامان بیچاره صبح پاشد کتلت درست کرد که نهار داشته باشم. هفده روز مثل چی گذشت. خداروشکر به فرشته خوش گذشت. انشالله تا آخرش همه چی خوب باشه....
ادامه مطلب
خداروشکر زردی گندم بهتر شد. عذاب کشیدیم. البته بیشتر فرشته، بعدشم مامان. دست نسرین و مهدی درد نکنه. خیلی با ماشین این ور اونورمون کردن. کی میشه ماشینمون رو بگیریم. توکل به خدا. منم مریض شدم. نمی دونم چشمم کردن، چی شد. سالم سالم داشتم واسه خودم راه می رفتم که افتادم. واسه سند خونه رفتم محضر. پول نذر کردم. راحت باشه کارم. واقعا خداروشکر عالی بود. همه چی جفت و جور شد. بانک مسکن هم سپرده ام رو پس داد. واقعا گندم با برکته. یه کم دیگه گذاشتم ودیعه دوم ماشین رو ریختم. احساس می کنم بار مسئولیت گندم خیلی سنگینه. خدایا کمکم کن. من یه چیزیو می دونم. این محبتی که ما نسبت ...
ادامه مطلب