البته نه اینکه بد گذشته باشه. غروبش با علی رفتیم الماس یه دوری زدیم. یه عالمه خوراکی هم یواشکی خریدیم. ژامبون و نون ساندویچیو مخلفات. بعد از اینکه رفتن یواشکی خوردیم. خیلی حال داد. شبم با داوود رفتیم دور زدیم. پیتزا کردن تو پاچش. اصن گشنه ان بدبختا. هرچی اصرار کردن ما بخریم، زیر بار نرفتیم. انگشت شصتمو تو جیبم بهشون نشون میدادم.
بازی ریال هم نصفه نیمه اونجا دیدم. خداروشکر قهرمانم شد.
ذی حسابیه هنوز تو مخمه. بدجور.
برچسب:
نویسنده: نیما کمالی