-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 11:55
تصمیممون این بود که از این تابستون دراز و گرم انتقام بگیریم. فریزر همیشه پر از بستنی باشه. فیلم های خوب ببینیم. شب ها هم بریم پارک. تا این جا که موفق شدیم. خداروشکر. تو تابستون روی مقاله ام هم کار کردم. دکتر خیلی گیر داد. فعلا ولش کردم. حوصله ندارم.Adblock test (Why?)
ساعت چعار
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:45
خیلی زیاد میخوابیدم مجبوریم به خاطر کمبود برق یه وبلاگ ساعت کلمه زودتر بریم. وبلاگ ساعت کلمه چهار و ده دقیقه بیدار میشم. با شوشو صحبت کردیم قبل صبحانه نیم وبلاگ ساعت کلمه ی چرت بزنیم. نمرات این ترم هم اومد. به لطف خدا معدلم شد نوزده. هوا بدجور گرم. میگن بی سابقه است. فک کنم این کلمه بی سابقه حالا حا...
پول دکتری
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:45
خدای مهربانم دعام رو مستجاب کرد و پول وبلاگ دکتری کلمه رو پیشاپیش رسوند. 38 تومن. پیامکش اومد، عجب پیامک شیرینی بود. به به. توکل به خدا انشالله برکت بده.
روزمرگی
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:45
ترم جدید کلاسهام خیلی خیلی زیاده. خداروشکر کلاس های دانشگاه تهران فقط یه روزه. دوشنبه. با همه این اوصاف خیلی تو طول هفته خسته می شم. باید برای آزمون زبان عمومی هم آماده شم. یه پولی دستم رسید یه جا سرمایه گذاری کردم. انشالله خدا جان و مال و آبرومون رو حفظ کنه. انشالله دیگه واسه پول دکتری مشکلی نخواهد...
عید
-
تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 19:37
[unable to retrieve full-text content]عید با ت دی رفتیم شمال. خداوشکر مشکلی پیش میومد. البته تو تعطیلات بغل ماشین رو زدم به دیوار. بعد تعطیلات بردم نمایندگی مث روز اول شد.xa0
کلاس
-
تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 19:37
در مسیر برگشت از دانشگاه. به شکوه گفتم امروز نمیام، رفتم کلاس الانم دارم برمیگردم خونه. این ترم واقعا خسته شدم. زمان کلاسا بد بود. همش تحقیق. خدا به خیر کنه. کمبود خوابم خیلی زیاده. بیچاره گندم دوست داره بازی کنه اما باباش حال نداره. البته چهارشنبه تا جمعه یه کم میگردیم. حداقل با کالسکه بیرون میریم...
آخریش
-
تاریخ: 1397/4/26 ساعت: 19:37
[unable to retrieve full-text content]سر آخرین جلسه ترم دوم. کلاس دکتر حسینی. بعد از برد دیشب ریال و سومین قهرمانی پیاپی در لیگ قهرمانان.
تمرین
-
تاریخ: 1397/2/20 ساعت: 20:14
واقعا ممنونم از مهدی دوبار اومد و یه چیزایی یادم داد. استرس دارم. ابعاد ماشین اصلا دستم نیست. یه بار رفتیم خونه نسرین اینا. و یه بارهم هایپر استار. البته با مهدی اینا. انشالله بتونم بریم باهاش شمال.دانشگاه تعطیل بود یه نفسی ک&
درس
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:32
بچه ها با شهرام اینا رفتن شمال. باید درس بخونم. خیلی زیاده. خدا بهم رحم کنه. یه عالمه ارایه داشتیم، پیچوندم. مثل همیشه بدم میاد. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعت 14:55 توسط ام جی. | Let's block ads! (Why?)
ختم
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:32
در حال رفتن به مراسم ختم پدر دکتر حسینی ام. تا الان دوتا امتحان رو دادیم. انقد سخت گرفتن. توکل به خدا. اصلا ذهنم پیرتر شده. نمیتونم چیزی رو مث قدیما حفظ کنم. الان فقط امتحان دکتر غلامی مونده. توکل بر خدا.وامم هی میفته عقب. اما خیالی نیست. چون سپردمش دست خدا، هرموقع خوب باشه، جور میکنه.خدایا دوست دار...
اسباب کشی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 20:08
آبجی حانوم مشغول اسباب کشیه. دیروز بابا که واسه آزمایش اومده بود و دوتا ممولا اومدن و شب موندن. خداروشکر من برای کمک فراخوانده نشدم. مهدی رفت. یه کم با ممولا بازی کردم. گندمم که دوسشون داره سرگرم شد. سر کار همه چیزای افسرده کننده میگن. دوری راه، کمی حقوق، بی عدالتی. ایکاش میزاشتن من تو بهشت خودم تنه...
کار
-
تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:23
گرما بیداد میکنه. اوفففف. دیروز و پریروز همش کار بود. یخچالو خاموش کردیمو شستیم. بالکن رو شستم. کولر و پنکه رو هم تمیز کردم. دوبار رفتیم بازار اسلامی، یه شبم که بابا اومد شام با دوتا ممولا. با ممولا بازی کردیم، باختن مجبورشون کردم تانگو برقصن. گندم خیلی اهاشون خوبه. مخصوصا با امین. فرشته گفته بود تو...
ماشین
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:45
ماشین در راه خونه. انشالله بعدازظهر باید برم ماشینو بگیرم. خدا کمکم کن. فقط تورو دارم. + نوشته شده در xa0شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa011:45xa0 توسطxa0ام جی.xa0 |xa0
ماچین
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 12:45
همون روز تو نمایندگی ماشینو گذاشتم واسه فروش. چقد این کارا واسم سخته. از خدا خواستم خودش همه چیو به دست بگیره. میرسم خونه همش گندم رو میگیرم. بازی میکنیم، غذا بهش میدم. فرشته هم کارهارو انجام میده. خیلی وقت رو تردمیل نرفتم. فکرم نکنم حالا حالا ها برم. یعنی وقت نمیشه. + نوشته شده در xa0سه شنبه بیست و...
دکی
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
بالاخره امتحانای مربوط به مصاحبه رو دادم. خیلی بد بود. حتی تو حرف زدن معمولی. کتبی رو که اصلا نگو. مدون گفت شبانه قبول شی میای؟ امیدم به خداست. ایکاش جزوه هایی که بود رو میخوندم. از وجودشونم بی اطلاع بودم. + نوشته شده در xa0شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعتxa017:49xa0 توسطxa0ام جی.xa0 |xa0
مهمونی
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
مهمونی این چن روزه یا مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم. نمیدونم چرا تنهایی نمیتونم بمونم. هوا هم گرم شده نمیشه رفت بیرون. نه طاقت سرما داریم نه گرما. + نوشته شده در xa0شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعتxa017:50xa0 توسطxa0ام جی.xa0 |xa0
شادی
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
دوباره بعد از یک وقفه بسیار طولانی ترجمه علی رو شروع کردم. چقد به ترجمه علاقه دارم واقعا. احساس خلاقیت میکنم. تو تدریس xa0اصلا اینجوری نیستم. خسته که میشم دسته رو بردم، یواشکی تمرین فوتبال میکنم. غروباهم تا ساعت ده در خدمت گندم خانومم. یه کم راهش میبرم. بغل، کالسکه. خلاصه هرجور که دوست داره. میدونم ...
کوچی پالی مریض
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
کوچی پالی مریض شده. انقد ضعیفم، اصلا طاقتی اینو ندارم گندمیو چیزی ناراحت کنه. الانم تبش همش 38. اعصابم خورده. نمیدونم از دندونه چیه؟ فرشته بردتش دکتر دارو داده. خدایا فقط به تو توکل میکنم. به اون داروها خاصیت بده. آخر هفته با کار گذشت. کندن پرده ها و شستنشونو اتو زدنو. خانوادگی فاز یکم رفتیم. مغازه
مریضی
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
مریضی گندمی هنوز تب میکنه. خدایا باید چی کار کنیم. وقتی از این جور اتفاقا میوفته تازه آدم یاد آرامش قبلش میفته که چه بی تفاوت همینجوری زندگی میکردیم. یا چقد چیزا بعدش بی اهمیت میشه. خدا من قبلا که دعا میکردم، شما مستجاب میکردین، الانم دعام رو مستجاب کنید. + نوشته شده در xa0دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶...
ممنوع
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
ممنوع خواب کلا تو اتاق ممنوع شد. پرپرم. مگه خدا بهم قوت بده. خیلی ضعیفم. خداروشکر تب گندم هم رفت. لطف خداست. انشالله خدا از صفت سلام اش به ما ببخشه. + نوشته شده در xa0چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعتxa014:48xa0 توسطxa0ام جی.xa0 |xa0