من

متن مرتبط با «واکسن هپاتیت ب» در سایت من نوشته شده است

اسباب کشی

  • نیلوبلاگ

    آبجی حانوم مشغول اسباب کشیه. دیروز بابا که واسه آزمایش اومده بود و دوتا ممولا اومدن و شب موندن. خداروشکر من برای کمک فراخوانده نشدم. مهدی رفت. یه کم با ممولا بازی کردم. گندمم که دوسشون داره سرگرم شد. سر کار همه چیزای افسرده کننده میگن. دوری راه، کمی حقوق، بی عدالتی. ایکاش میزاشتن من تو بهشت خودم تنها بمونم. هر کاری هم کنم موج منفیشون حجاب هارو میاره. + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت18:9 توسطام جی. | ...

    ادامه مطلب
  • صبحا

  • نیلوبلاگ

    صبحا با این که خیلی سخته بیدار شدن، اما گوش دادن به داستان های صوتی یه صفایی داره.حتی اگر بازنشسته هم بشم دلم براش تنگ میشه. هری پاتر یک و دو رو گوش دادم. الانم دختری در قطار. قبلا ها هم ای اس ال پادکست گوش میدادم. یه مدت رادیو به روسی. قسمت خوبشه. + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت18:47 توسطام جی. | ...

    ادامه مطلب
  • شب سینا و محمد

  • نیلوبلاگ

    دیشب رفتم پیش سینا. تا پاسی از شب بازی کردیم. حال داد. دهنمو صاف کرد. خودم بهش یاد دادم. شاگردام همه قد کشیدن. شامم خفن غیر سالم درست کردیم. سوسیس و کباب ماهی تابه ای و سیب زمینی، در روغن زیاد. حال داد. البته گندمم مریض بود ذهنم مشغول بود. امروز بردیمش دکتر. خیلی دعا کردم. خداروشکر چیزی نیست. سرماخوردگی. پناه بر خدا. + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت18:26 توسطام جی. | ...

    ادامه مطلب
  • برد

  • نیلوبلاگ

    چه شبی بود. سینا هم شب اومد بازی رو با هم ببینیم. استرس بیچارم کرد. 15 بار رفتم دستشویی. اصلا فک نمیکردم به دفاع یووه چهارتا بزنیم. خداروشکر. + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت1:51 توسطام جی. | ...

    ادامه مطلب
  • خونه دایی اکبر

  • نیلوبلاگ

    خونه دایی اکبریم. مطمئنم وقتی منم مردم یکی میاد سر خاکم که تنها دغدغش فوتبالی که شب داره. یارو نمیدونم کی هستی اما دهنت صاف. حتما مفت خورم هستی. هرچی بزارن جلوت بخوری. من حداقل اهل خوردن نیستم اوباش. امیدوارم تیمتم شب ببازه. + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت17:33 توسطام جی. | ...

    ادامه مطلب
  • بوی نم

  • نیلوبلاگ

    بوی نم خونه بابا اینام. تنها. چقد خوبه. بوی نم میده. مث قدیما که میرفتیم خونه بابا بزرگ یا وقتی زی زی میومد. چقد باید قدر همه چیو بدونم. مامان برنج گذاشته واسم اشپل پلو بخورم انشالله. + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت20:41 توسطام جی. | ...

    ادامه مطلب
  • کتاب

  • نیلوبلاگ

    کتفم جدا شد. اما چه حالی داد. بن اهل قلم تو جیبم بود. ففط کارت کشیدم. بازم مثل همیشه از کتابای استاد شروع کردم خدا شکرت. انشالله بازم برم. کم بود. انقد واسه خرید کتاب ذوق دارم واسه هیچی ندارم. پ. ن. امروزم اومدم. از کمر افتادم. خدا شکرت. + نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت12:55 توسطام جی. | ...

    ادامه مطلب
  • سفر به شمال

  • نیلوبلاگ

    کلاسا دو هفته تعطیل شد. هیچ کیم نبود آویزون شیم بریم کپورچال. خیلی دوس داشتم برم. دوست داشتم فرشته هم بره سر مزار مامانش. این شد که پولای گندم رو برداشتیم و با آژانس اومدیم. و چه خوب شد که اومدیم.خونه میموندیم احتمال افسردگی فرشته بالا بود. تا اینجای سفر که خوب بوده خداروشکر. مخصوصا از نظر غذا. اردک ماهی، مرغابی. د بترکسم....

    ادامه مطلب
  • بازگشت

  • نیلوبلاگ

    تو راه برگشت. بازم یه صبح یخ زده. تو ماشین نسرین اینا. انشالله قرار شد فرشته و گندم با مهدی و بابا بیان. خدایا کمک کن دیگه بتونیم با ماشین خودمون بیایم. مامان بیچاره صبح پاشد کتلت درست کرد که نهار داشته باشم. هفده روز مثل چی گذشت. خداروشکر به فرشته خوش گذشت. انشالله تا آخرش همه چی خوب باشه....

    ادامه مطلب
  • پرهیز از غیبت

  • نیلوبلاگ

    روزا سریع گذشتن. انگار همین دیروز گندم اومده بود. خداروشکر. هزار بار شکر. خیلی خوب بود. انشالله بهتر از این هم بشه. میام خونه راش می برم و واسش قرآن می خونم، صلوات می فرستم و چنتا شعرم حفظ کردم که می خونم. بوی شیر می ده. حامد اینا اومده بودن، اصلا جنبه باخت نداره دیگه. شش دست بازی کردیم بالای بیست تا گل خورد و سه تا زد. همه دستهارو هم باخت. قبول نمی کنه که. خلاصه واسه گندم یه سکه پارسیان آوردن. دستشون درد نکنه. بعد از این که رفتن، به بچه ها توصیه کردم از غیبت پرهیز کنن تا اجر مهمونی از بین نره....

    ادامه مطلب
  • واکسن

  • نیلوبلاگ

    خداروشکر روزای خوبیه. با این که هفته شلوغی سر کار داشتیم. خداروشکر گندم شبا خوبه. دیروز هم با فریبا و مامانش رفته واکسن. شب رو فرشته کامل بیدار موند. من اما انقد خسته بودم، شب ساعت ده بیهوش شدم. احساس می کنم سر کار روزام رو دارم به فنا می دم. اصلا واسه دکتری نمی خونم. هیچ کار مثبتی نمی کنم. باید یه کاری بکنم. ...

    ادامه مطلب
  • بار مسئولیت

  • نیلوبلاگ

    خداروشکر زردی گندم بهتر شد. عذاب کشیدیم. البته بیشتر فرشته، بعدشم مامان. دست نسرین و مهدی درد نکنه. خیلی با ماشین این ور اونورمون کردن. کی میشه ماشینمون رو بگیریم. توکل به خدا. منم مریض شدم. نمی دونم چشمم کردن، چی شد. سالم سالم داشتم واسه خودم راه می رفتم که افتادم. واسه سند خونه رفتم محضر. پول نذر کردم. راحت باشه کارم. واقعا خداروشکر عالی بود. همه چی جفت و جور شد. بانک مسکن هم سپرده ام رو پس داد. واقعا گندم با برکته. یه کم دیگه گذاشتم ودیعه دوم ماشین رو ریختم. احساس می کنم بار مسئولیت گندم خیلی سنگینه. خدایا کمکم کن. من یه چیزیو می دونم. این محبتی که ما نسبت ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    سفر به شمال | سفر به شمال با موتورسیکلت | سفر به شمال ایران | بازگشت لوک خوش شانس | بازگشت بازیگران جم | پرهیز از غیبت | پرهیز از غیبت و بدگویی | پرهیز از شنیدن غیبت | راههای پرهیز از غیبت | واکسن آنفولانزا